تبليغاتX
لیلیوم

 

دوستت دارم(واقعيت تکان دهنده ی عشق)
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم!
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم!
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني.
مرد جوان: مرا محکم بگير .
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
درخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد، يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت.
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند
+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 10:48 |
مدتي پيش در یک مجله خیلی قدیمی خواندم ، در المپيک معلولان در شهر سياتل؛ نـُه دونده در خط شروع براي مسابقه صـد متر ايستاده بودند؛ تير شروع مسابقه شليک شد؛ دونده ها سعي مي کردند بدوند و برنده شوند، ناگهان پاي يکي از آنها پيچ خورد و افتاد و هشت دونده ديگر پس از دیدین این اتفاق، دست از مسابقه کشيدند و باز گشتند.يک دختر عقب مانده ذهني کنار او نشست او را در آغوش گرفت وبه او دلداري داد. سپس همهً دونده ها در کنار هم راه رفتند تا به خط پايان رسيدند.تمامي جمعيت حاضر دراستاديوم ايستاده بودند و براي آنها دست مي زدند. تشويقي که مدتي بسيار طولاني ادامه پيدا کرد . کساني که نظاره گر اين صحنه بودند هنوز دربارهً آن حرف مي زنند.مـي دانيد چــرا؟ زيرا اين حادثه عميقاً در قلب آنها تاثير گذاشت و ما همه مي دانيم چيزهاي مهم تري از برنده شدن يک نفر در دنيا وجود دارد. کمک کردن به ديگران براي اين که آنها هم موفقيت را تجربه کنند******* حتي اگر به اين معني باشد که قدم هاي خود را آهسته تر کنيم و در شيوهً زندگي خود تغييراتي ايجاد کنيم. يک شمع چيزي را از دست نمي دهد اگـر به ديگري روشني ببخشد******
+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 9:57 |

خدواند فرشته مهربان توست

آرزو كردن با انسان و به آرزو رسيدن با خداست. (آناتول فرانس)

كسي كه با افكار عالي و خوب دمسازند، هرگز تنها نيستند.( سيدني)

مقام عالي انسان در برابر شماست ، آن را به دست آوريد.( شيللر)

براي آن كس كه ايمان دارد، ناممكن وجود ندارد. ( رابينز)

ذهن خود را از نتوانستن ها خالي كن ( سامويل جانسون)

بهتر از دارايي فراوان، تندرستي است. ( حضرت علي ع )

ساعتي انديشه كردن بهتر از مدتي عبادت كردن است. (حضرت علي ع)

زندگي بدون عشق، چون زيستن در تاريكي مطلق است. (مترلينگ)

آنچه به پرودگار مديونيم ، دوست داشتن ديگران است.(لاكوردر)

قدرت را بخشايش آرايش ميدهد. (حضرت علي ه)

 

+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 3 اسفند1385 و ساعت 8:39 |

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا گريه ميكني؟                                                                                                                                 

مادرش به او گفت: زيرا من يك زن هستم

پسر بچه گفت: من نمي فهمم!

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت :تو هيچ گاه نخواهي فهميد!

 
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه ميكند؟
پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنها براي هيچ گريه ميكنند!


پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت  ولي هنوز نمي دانست كه چرا زنها بي دليل گريه ميكنند

بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را ميداند

 

او از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها به آساني گريه مي كنند؟

 

خدا گفت: زماني كه زن را آفريدم، ميخواستم او موجود بخصوصي باشد ،

بنابراين  شانه هاي او را آنقدرقوي آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد

و همچنين شانه هايش آنقدر نرم باشد  كه به بقيه آرامش دهد

من به او يك نيروي دروني قوي دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد  

و وقتي آنها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آنها را نيز داشته باشد

به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نا اميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود

به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي زماني كه مريض يا پير شده است

به او عشقي داده ام كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر انها به او آسيبي برسانند  
به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد  

به او اين شعور را داده ام كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند

اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميكند

و به او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند

 

و در اخر به او اشك هايي دادم كه بريزد اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست

در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك ميريزد


خدا گفت: حالا مي بيني كه زيبايي يك زن در لباسهايي كه مي پوشد نيست
در ظاهر او نيست در شيوه آرايش موهايش نيست

بلكه زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است!  

زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و در قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد

 

+ نوشته شده توسط لیلا در جمعه 20 بهمن1385 و ساعت 9:1 |
سلام بر تو اي حسين
وسلام بر محرمت زيبايت

ای زداغ تو روان خون دل از دیده حور
بی تو عالم همه ماتمکده تا نفخه صور

ز تماشای تجلای تو مدهوش عالم
ای سرت سر اناالله و سنان نخله صور

دیده ها گو همه دریا شو دریا همه خون
که پس از قتل تو منسوخ شد آئین سرور

پای در سلسله سجاد و بسر تاج ،یزید
خاک عالم به سر و افسر و دیهیم وقصور

دیر ترسا و سر سبط رسول مدنی
آه اگر طعنه بقرآن زند انجیل و زبور

تا جهان باشد و بوده است که داده است نشان
میزبان خفته بکاخ اندر و مهمان به تنور

جان فدای تو که از حالت جانبازی تو
در صف ماریه از یاد بشد شور نشور

انبیاء محو تماشا و ملائک مبهوت
شمر سرشار تمنا و تو سر گرم حضور

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

+ نوشته شده توسط لیلا در چهارشنبه 4 بهمن1385 و ساعت 10:48 |

 

تو مي آيي.يقين دارم كه مي آيي

زماني كه مرا دربستر سردي ميان خاك بگذارند،تو مي آيي يقين دارم كه مي آيي.پشيمان هم

دو دستت التماس آميز،مي آيد بسوي من،ولي پر ميشود از هيچ،دستي دست گرمت را نمي گيرد

صدايت درگلوبشكسته وآلوده باگريه،به فريادي مرا با نام ميخواني و ميگويي كه؛

همه فرياد خشمت را،به جرم بي وفايي ها،دورنگي ها،جداييها،بروي صورتم بشكن

سرم بشكن،دلم را زير پا له كن،ولي بر گرد!مرواي مهربان بي من،كه من دور از تو تنهايم

ولي چشمان پر مهري،دگر برچهره ي مهتاب مانندت نمي ماند

لباني گرم با شوري جنون آميز،نامت را نمي خواند

دگر آن سينه ي پر مهر آن سد سكندر نيست،

كه سر بروي آن بگذاري و درد درون گويي

دو دست كوچكش،با پنجه هايي نرم و لغزنده،ميان زلفهاي تو بازي نمي گيرد،پريشانش نميسازد

هزاران باره هستي را به پاي تو نمي بازد.زن كوچك چه خاموشست

تو مي آيي، زماني كه نگاه گرم من ديگر به روي تو نمي افتد،

هراسان،هر كجا،هر گوشه اي، برق نگاهت را نمي پايد،

مبادا كه نگاهت بر نگاه ديگري افتد

محالست اين كه بتواني مرا ديگر بگرياني،برنجاني

ولي افسوس آن پيكر كه چون نيلوفري افتاده بر خاك است

دگر با شوق روي شانه هايت سر نمي آرد،

به ديوار بلند پيكرگرمت نمي پيچد،

جدا از تكيه گاهش در پناه خاك مي ماند

ودر آغوش سرد گور مي پوسد

و گيسوي سياهش حلقه حلقه

بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش،نرم مي لغزد

جدا از دستهاي گرم و زيبا و نجيب تو

دگر آن دستها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد،

پريشانش نمي سازد،دلي آنجا نمي بازد

تو با عشق و محبت باز ما آيي،

آن گرما به جانم در نمي گيردی نمي بخشد

اگر صدها هزاران بوسه ازپا تا سرم ريزي؛

دگر مستي نمي بخشد

يقين دارم كه مي آيي ،بيا ؛

تا آخرين دم هم قدم هاي تو بالاي سرم باشد

نگاهت غرق دراشك پشيماني بروي پيكرم باشد....!

دلت را جا گذاري شايد آنجا؛

تا كه سنگ بسترم باشد

محالست اين كه بتواني مرا ديگر بگرياني،برنجاني

 

 

+ نوشته شده توسط لیلا در شنبه 23 دی1385 و ساعت 9:49 |

خدایا! چرا من؟

قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون بخاطر خون آلوده ای  آرتور اشی

که در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد او از سراسر دنیا نامه هایی دریافت کرد یکی از طرفدارانش نوشته بود :

« چرا خدا تو را برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟»

آرتور در پاسخش نوشت:

در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند                                         

5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند                                           

500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند                                         

50 هزار نفر پا به مسابقات می گذارند                                                            

5 هزار نفر سرشناس می شوند                                                                      

50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند                                                    

4 نفر به نیمه نهایی می رسند                                                                       

و دو نفر به فینال...                                                                               

و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟

و امروز که از این بیماری رنج میکشم نیز نمی گویم خدایا چرا من؟

+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 19 دی1385 و ساعت 10:6 |
سلام به همه دوستای خوب خودم

عید همگیتون مبارک

امیدوارم خوش بگذره

لیلا

+ نوشته شده توسط لیلا در یکشنبه 17 دی1385 و ساعت 9:39 |

یک صدای آرام درونی

تا حالا شده که نشسته باشید  ناگهان احساس کنید که باید کاری برای کسی که به او اهمیت میدهید انجام دهید؟ ...

                                 آن خداست... که با شما حرف میزند

 

تا حالاشده که یکدفعه در مورد شخصی که مدت طولانی ست ندیده اید فکر کنید سپس بفهمیدکه او را به زودی خواهید دید و یا از او تلفن یا نامه ای دریافت کنید؟...

                               آن خداست... چیز تصادفی نیست

 

تا حالاشده که یک چیز عالی بدون آنکه آنرا خواسته باشید دریافت کنید... مثل پولی از طریق پست.. قرضی که صاف شده  یا...

                             آن خداست... او خواست دل شما را می داند

تا حالا در موقعیتی بودید که نمی دانستسد چه کار کنید که وضعیت را بهتر کنید؟

اما حالا که به عقب نگاه می کنید....

                          آن خداست...که شما را از میان تمام رنجها عبور داده تا روز روشن او را ببینید

 

آیا فکر میکنید این پیغام تصادفی به دست شما رسیده؟

من به شما فکر میکردم....

این پیغام از طرف یکی از دوستان به من رسید لطفا آنرا به تمام دوستانتان بفرستید

بگذارید این پیغام تا ابدیت ادامه یابد......

 

                        این خداست...         

+ نوشته شده توسط لیلا در پنجشنبه 14 دی1385 و ساعت 10:44 |

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد

هنگامی که اندوه من به دنیا آمد از او پرستاری کردم و با مهر و ملاطفت نگاهش داشتم.
اندوه من مانند همه چیزهای زنده بالا گرفت و نیرومند و زیبا شد، و سرشار از شادی های شگرف.
من و اندوهم به یکدیگر مهر می ورزیدیم، و جهان گرداگردمان را هم دوست می داشتیم، زیرا که اندوه دل مهربانی داشت و دل من هم از اندوه مهربان شده بود.
هر گاه من و اندوهم با هم سخن می گفتیم، روز هامان پرواز می کردند و شب هامان آکنده از رویا بودند، زیرا که اندوه زبان گویایی داشت، و زبان من هم از اندوه گویا شده بود.
هر گاه من واندوهم با هم آواز می خواندیم، همسایگان ما کنار پنجره هاشان می نشستند و گوش می دادند، زیرا که آوازهای ما مانند دریا ژرف بود و آهنگ هامان پر از یادهای شگفت.
هر گاه من و اندوهم با هم راه می رفتیم، مردمان ما را با چشمان مهربان می نگریستند و با کلمات بسیار شیرین با هم نجوا می کردند. بودند کسانی که از دیدن ما غبطه می خوردند.، زیرا که اندوه چیز گرانمایه ای بود و من از داشتن او سر فراز بودم.
ولی اندوه من مرد، چنان که همه چیزهای زنده می میرند، و من تنها مانده ام که با خود سخن بگویم و با خود بیندیشم.
اکنون هر گاه سخن می گویم سخنانم به گوشم سنگین می آیند.
هر گاه آواز می خوانم همسایگانم برای شنیدن نمی آیند.
هرگاه در کوچه راه می روم کسی به من نگاه نمی کند.
فقط در خواب صداهایی می شنوم که با دل سوزی می گویند : ببینید، این خفته همان مردی ست که اندوهش مرده است

 

+ نوشته شده توسط لیلا در سه شنبه 12 دی1385 و ساعت 6:18 |